Skip to Content

به زودي مجموعه داستانم " باغ هاي هرانك "

  • strict warning: Non-static method cmfcCalendar::factory() should not be called statically in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/calendar_systems/calendar_systems.module on line 221.
  • strict warning: Declaration of cmfcCalendarV1Iranian::infoArrayToTimestamp() should be compatible with cmfcCalendarV1::infoArrayToTimestamp() in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/calendar_systems/calendar/v1/calendarSystems/iranian.class.inc.php on line 0.
  • strict warning: Non-static method cmfcCalendar::factory() should not be called statically in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/calendar_systems/calendar_systems.module on line 221.
  • strict warning: Non-static method cmfcCalendar::factory() should not be called statically in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/calendar_systems/calendar_systems.module on line 221.
  • strict warning: Declaration of views_handler_argument_many_to_one::init() should be compatible with views_handler_argument::init(&$view, $options) in /home/haranak/public_html/sites/all/modules/views-6.x-2.12/views/handlers/views_handler_argument_many_to_one.inc on line 0.

به زودي مجموعه داستانم " باغ هاي هرانك "

به زودی
#مجموعه_داستان
#باغ_های_هرانک
#علی_رشوند
#انتشارات_دوات_معاصر
- از «رازمیان» که راه افتادم، تنگ غروب بود. هنوز باغستان را پشت سر نگذاشته بودم که با هجوم گرگ‌ها رو به رو شدم. آن‌ها را شمردم، پانزده تایی می‌شدند. گرگ‌ها دهان‌های‌شان را باز کرده و زوزه می‌کشیدند. برق چشم‌های‌شان مرا سر جایم میخکوب کرد.

از اهالی شنیده بودم که شش سال پیش، ده گرگ، «ییلاق میان کوه» به گله گوسفندان آبادی‌مَدان حمله می‌کنند و از قضا چوپان گله، دو سگ و بیست راس گوسفند را  می‌درند، آن روزها باور این قضیه برام مشکل بود با خودم می‌گفتم حتما چوپان مدانی بی‌عرضه بوده که نتوانسته حریف گرگ‌ها بشود.تا آبادی «گرمارود سفلی» خیلی راه مانده بود، «شاه‌کوه» تمام نمی‌شد. در آن هیر و بیر، یاد علاءالدین شاه، از فرمانروایان الموت افتادم. او هم فرمانروای الموت بوده هم چوپانی می‌کرد. روزی در چادرش با دسیسه نوکران کشته می شود. علاءالدین شاه و «شاه‌کوه» و گوسفندانش در ذهنم سیاه و سفید می‌شوند. کور سوی خانه‌های کاه گلی از دور نور امید را در دلم زنده کرد. ایستادم و نگاهی به دور بر انداختم، حلقه محاصره گرگ‌ها تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شد. مرگ را در چند قدمی خویش 

می‌دیدم. جسد بی‌جان و بی‌روح خویش را می‌دیدم که هر تکه‌اش بر دهان پانزده گرگ بود. هم چنان ایستاده بودم. ناگهان در ذهنم فکری جرقه زد و روشن‌تر شد.